اینم یه عکس از خودم. نظر بدین ممنون میشم
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 15:0 توسط uk
|
تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیباست
حاجت به بیان نیست که آرزوی تو پیداست

من تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم
افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست

+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 20:7 توسط uk
|
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است
بنويسيد كه يك آدم مهاجر بوده است
بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست
او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است

نقطه
اینجا بی نام . نقطه
.
دلگیرم و تنهام . نقطه .
خنده رو لبهاست ، اما
غمگینه چشمام . نقطه .
با اینکه نخواستیم ، ویرگول ،
من تو رو می خوام . نقطه .

+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 17:30 توسط uk
|
سلام به همه دوستانه عزیزم می خوام یه خبری به هتون بدم بالاخره بعد شش ماه
با یه دختر حرف زدم
البته نمخواستم با هاش حرف بزنم ولی با اسرار زیاد دوستم امید و خوشگل بودنه
دختره نتونستم مقاومت
کنم و دیروز یه ۱ ساعتی باهاش حرف زدم ...
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 11:43 توسط uk
|

قطره ؛ قطره می چکم بر تن کاغذ
روایت میکنند اشک هایم مرا
پس شعر می شوم
و
کاغذ پر می شود از بی کسی
آن وقت
تو
دور می اندازی مرا
به جای کاغذ زباله...
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 20:29 توسط uk
|
قبلترها که فک می کردم...
قبلترها که فکر مي کردم من به تو تعلق دارم و تو به من ،هرلحظه که دلم هوايت را مي کرد و بي تاب
ديدنت مي شدم ،شب را به شوق تو به فردا مي رساندم و چشمانم را به روي چشمان تو مي گشودم
تا دلتنگي ام به پايان رسد.
امروز که از آن روزگاران تکرارنشدني خبري نيست ،هرگاه دلم برايت تنگ مي شود ،چشمانم را درخيال تو
مي بندم تا با روياي ديدنت دلتنگي ام به انتها رسد.
ديروز و امروز چاره ي دلتنگي ام تو بودي.
+
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 13:8 توسط uk
|
اگه عشق غمه نمی خوام
اگه عشق دل شکستنه نمی خوام
اگه عشق شکستن دل یاره نمی خوام
اگه عشق درک نکردن یاره نمی خوام
اگه عشق گریه کردن شبانست نمی خوام
اگه عشق این همه درد و رنج داره نمی خوام
اگه عشق هر روز و هر شب گریه و غصه خوردنه نمی خوام
+
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 13:6 توسط uk
|
هر چی عشقه توی دنیا من می خواستم مال ما شه اما تو هیچ وقت ندونستی فکر می کردم
با تو همخونه می مونم نمی دونستم نمی شه از دل بی رحم تو از تو که این همه بی رحمی
هزار بار از عشق تو مردم اما تو نفهمیدی
دوستت داشتم اما....
+
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 13:4 توسط uk
|
اگه می دونستی یه بندر وقت رفتن کشتی ها چه تنها میشه
اگه می دونستی درخت کاج وقت پر کشیدن پرنده ها چه غمگین میشه
اگه می دونستی قطره ی بارون وقت دور شدن از ابر چه حسی داشت
اگه می دونستی که رفتنت چه آتشی بر جانم کشید
اون وقت این قدر راحت نمی رفتی


+
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 13:2 توسط uk
|
وداع
در لحظه وداع ، وقتی که هرکدام به راهی جدا میرفتیم ، گردنبد صلیب طلایی را به من داد !
من با تعجب نگاهی به او کردم و گفتم: مگر ما از همدیگر جدا نمیشویم؟ این که یادگاریدادن ندارد !
او در پاسخ گفت: مگر نه این است که صلیب را بر بالای گور میگذارند؟ خب !
قلب تو نیز گور عشق من است ! این را بر گردنت بیاویز تا همیشه بر مزار من گریه کنی !
تولد یک اشک
دیریست به انتظار نشستهای! انتظاری سخت و کشنده !
انتظارت سرمیرسد ! او را میبینی که چه غریبانه دست در دست رقیب، خرامان دور میشود و رفته رفته صدای قهقهه مستانهشان در فضای شالیزار میپیچد !
انتظارت سرمیرسد ! میچکی و زیر پای عابران به فنا میرسی !
آخرین عبارت من فدای قامت تو !
ای اشک خونین ! تولّدت مبــارک !
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 12:34 توسط uk
|
« خدایا از من دور نیستی که به دور دست ها بنگرم
از دیده ام نرفتی که دیدنت را آرزو کنم
پنهان نبوده ای که برای پیدا کردنت از پای در آیم
الهی خود را فراموش کرده ام که به یاد تو باشم
از دیگران گسسته ام که به تو بپیوندم
تو را در آیینه چشمانم می بینم
در پرده پندارم ٬ در جای جای وجودم
در محراب سینه ام
الهی تو در جویبار رگهایم جریان داری
در همه نفس هایم جاری هستی
در شگفتیهای وجودم بودنت را به تماشا گذاشته ای
هر نگاهم تو را آیینه داری می کند
و هر طپش دلم تو را فریاد می زند
خدایا در کعبه چرا؟ تو در دیده منی
سرگشتگی در بادیه ها چرا؟ تو در دل منی
در بی سوئی ها و بی کرانگی ها چرا؟
تو در جان منی...........»

+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 19:36 توسط uk
|
یادم باشد حرفی نزنم كه دلی بلرزد خطی ننویسم كه آزار دهد كسی را
یادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست یادم باشد
جواب كین را با كمتر از مهر و جواب دو رنگی را با كمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم و از آسمان درسِ پـاك زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست... یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم
مبادا دل تنگش بشكند یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام
نه برای تكرار اشتباهات گذشتگان یادم باشد زندگی را دوست دارم یادم باشد
هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی كه به سوی قربانگاه
می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم یادم باشد می توان با گوش سپردن
به آواز شبانه ی دوره گردی كه از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد
و زنده شد یادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم یادم باشد گره تنهایی
و دلتنگی هر كس فقط به دست دل خودش باز می شود یادم باشد هیچگاه لرزیدن
دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد زنده ام
+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 19:34 توسط uk
|
سلام دوستان گلم اینم یک عکس از خیانت دخترا
تو روز روشن جلوی دوست پسرشون
البته بعضی از دخترا
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 12:32 توسط uk
|
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم
باز می خوام از عشق بنویسم ... نه برای اینکه خیلی شیرینه... برای اینکه باید یه
چیزهایی رو برای کسی که خیلی برام عزیزه بگم... عزیز دلم عشق حقیقی امروز و دیروز نمی شناسه.. عشق حقیقی پاکه راستینه و بخشنده است.. عشق حقیقی بهت پر و بال میده .. عشق حقیقی به اوج می رسوندت.. عشق حقیقی هیچوقت کهنه نمی شه.. امروز و دیروز هم نداره.. عشق حقیقی همیشه و همه جا همراهته.. و نیازی به موافقت معشوق نداره... نیازی به هیچ حرکتی هیج عکس العملی از طرف معشوقت نداره.. فقط عشقه که وجودت رو در بر می گیره... و حس می کنی که تک تک سلولهای بدنت نورانی شده... و حس می کنی قلبت می تونه وسعت کهکشانها رو در خودش جابده... مربوط به امروز و دیروز هم نیست... همه چیز از یه لحظه شروع میشه.. از دریافتن یه فرصت.. در آغوش گرفتن یه فرصت... و از دست ندادنش.. اینکه دریچه ی قلبت رو به روی ناشناخته ها باز کنی... و بپذیری که هیچ درد و رنجی از عشق به انسان نمیرسه.. درد و رنج اثر خودخواهیه... اثر حسادته.. اثر بخله.. نه عشق.. عشق بخشنده است.. شاده و وقتی تمام موجودیتت رو در بر می گیره...حس می کنم واژه ها برای بیان اون چیزی که می خوام بگم کم میارن.. امیدورام بتونی درکش کنی... امیدوارم بتونی این دنیای جادویی رو ببینی..
پ.ن بازم از همه دوستایی که جواب نظراتشون رو دیر می دم عذر می خوام... اما به دلیل شرایطی که دارم زیاد نمی تونم پشت کامپیوتر بشینم....
ميان عاشق و معشوق فرق بسيار ست
چو يار ناز نمايد شما نياز كنيد...
تا حالا شده كه فكر كنيد ديگه خسته شدم چرا همه
اش من بايد كوتاه بيام ... چرا هميشه من بايد بگذرم... چرا هميشه از من توقع دارن... و تاحالا شده كه به اين فكر كرده باشيد كه چقدر دوستش داريد.. يا چرا دوستش داريد... مي دونيد دوست داشتن نه مقدار مي خواد نه دليل.. اگه چيزي غير از اين باشه دوست داشتن نيست .. معامله است ... وقتي كه بپذيريم كه كسي رو دوست داريم، چون دوستش داريم.. يعني اينكه نه دليلي براي اين دوست داشتن هست و نه اندازه اي... اونوقته كه براتون فرقي نمي كنه كه اون چيكار مي كنه.. فرقي نمي كنه كه اونم دوستتون داره يا نه... فرقي نمي كنه كه اون بهترين آدم دنياست يا بدترين.. بهترين لباس رو مي پوشه يا نه به عكس كثيف و شلخته است.. هيچكدوم از اينا براتون ارزش اون دوست داشتنه رو معلوم نميكنه.. شما دوستش داريد چون دوستش داريد... و بعد حاضريد كه براي اين دوست داشتنتون هركاري رو انجام بديد... مي دونيد اين خيلي جالبه وقتي يه بار اين حس رو تجربه كرديد (مثه تجربه اي كه من داشتم) وقتشه كه اونو گسترش بديد... يعني اينكه به جاي اينكه فقط فرد مورد نظرتون رو اينطوري بي واسطه دوست داشته باشيد شروع كنيد كه بقيه انسان ها رو هم دوست داشته باشيد...شايد اين مرحله مرحله ي سختي باشه.. مي دونيد چرا چون وقتي يه نفر رو دوست داري خيلي برات سخته كه به جايي برسي كه بخواي وجه تمايز اون و بقيه رو از بين ببري... شايد تمام سختي هايي كه تو اين دوره از پروانگي مي گذرونم به همين دليل باشه... فكر مي كنم خدا داره بهم تلنگر مي زنه كه وقتشه بايد از دوست داشتن يه نفر دست برداري... حالا وقتشه كه تمام انسان ها رو اينطوري دوست داشته باشي.. اونها رو بپذيري با خوبي ها و بدي هاشون... و براشون دعا كني... و بيشتر براي خودت...
خدايا كمكم كن كه تو اين راه موفق بشم.. خدايا كمكم كن كه از خودخواهي هام بگذرم... خدايا كمكم كن زلال بشم.. و پاك..
همه چیز دل نشینه:
کسی که عمق چشماش جای امن بودنه
تویی که با تو بودن بهترین شعر منه
خیلی خسته بودم... انگار اصلا این
دو سه روزه دستم به نوشتن نمی رفت...اما ترجیح دادم بنویسم چون فکر می کنم روحم نیاز به کمی ورزش کردن داره... وقتی می بینم اینهمه دوست در کنارم هستن که بودنم براشون مایه ی شادیه.. کلی به خودم می بالم.. اما قول می دم که مغرور نشم و دچار خودبینی و به نوعی عقده ی خودبزرگ بینی نگردم.. اما آخ که چقدر دلم می خواست می شد از حس و حال این چند روزه براتون بنویسم.. همه ی رنگای دنیا یه جوری شادن.. انگار همه ی دنیا می خواد بهت بگه ... رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند.. حتی این بی خوابی های شبانه هم دلنشینه.. یادهاش دلنشینه .. بودن هاش دلنشینه.. مهربونی نبودن هاش دلنشینه... خلاصه امروز انگار همه ی دنیا یه جورایی دلنشینه و تو دلت می خواد خودتو غرق کنی تو همه ی حس های دلنشین... همه ی بودن های دلنشین...
پ.ن- اگه ازدلنگرانی ها ننوشتم بخاطر این نبود که نبودم.. برای این بود که نمی خواستم اضافه بشه.. همیشه شاد باشی.... و راضی....
انر حکایت اسرار عاشقی...
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
هیچوقت نمیشه براش یه جزوه داد یا یه کتاب نوشت و توش گفت که همیشه اینطوری شروع میشه.. اینطوری تموم میشه... اینطوری ادامه پیدا می کنه... هیچکسی نمی تونه دقیق بگه چیه .. چه شکلیه... چطوریه... مثل همه ی مفاهیم انتزاعی تعریف درستی ازش نیست.. فقط همه می گن به دله... این مفهوم پیچیده که هیچکسی نمی تونه ازش بگه و همه فقط تجربیاتشون رو در موردش می گن همون دوست داشتن یا عشقه...
خداییش منکه هرباراین واژه رو بکار می برم کلی انرژی می گیرم... یه چهره ی خندون میاد جلوی نظرم و قلبم می خواد از هم باز بشه و تمام خوشبختی های دنیا رو در خودش جا بده...نوشتن از عشق سخت و لی شیرینه... اما اگه نوشتن ازش به موارد ممنوعه تبدیل شده باشه... صد برابر سخت تره.... و البته صدها هزار برابر شیرین تر....
پ.ن. فکر می کنم مامانم بهترین مامان دنیاست... نه فقط واسه اینکه همه ی بچه ها اینطوری فکر می کنن. .. دیروز خیلی اذیتش کردیم.. فکر کن دو تا بچه که مجبور بودن پای هر دوتاشون رو گچ بگیرن...هرکی تو بیمارستان می دیدمون می گفت با هم دعوا کردید؟؟!!!!
.... از وقتی هم که رسیدیم خونه همه اش داشت کار می کرد .. آخه بابام هم دیروز جراحی فک کرده و خونه مون شده مثل یه بیمارستان صحرایی... آفتابگردون بیچاره هم مجبور شده از پریشب خونه زندگیش رو ول کنه و بیاد کمک مامان... خداییش منکه واسه ی همه بندگان خدا سلامتی آرزو می کنم...و سلامت... قدر سلامتیتونو بدونین هوارتا....
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 12:20 توسط uk
|
شب دوباره پیدا شد دل به لرزه افتاد
روی ماه تو آمد لحظه لحظه دریاد
چشم از تو بینایم بی تو مانده بیدار
یا شبم به سر آور یا برس به فریاد...
در لفافه نمی گویم دوستت دارم... فرقی نمی کند که چه فکر می کنی... من
به عاشق بودنم عاشقم... گاه فکر می کنم شاید این شیفتگی از تو و حضورت فراتر رفته و به عشق رسیده است... اما بعد تو با تلنگری به یادم می آوری که هنوز هم دلم برایت در سینه می تپد و هنوز هم می توانی باعث شادی ها و غم هایم باشی... گفتن ندارد اگر گفته های گاه و بیگاه شبانه نبود شاید همین کورسوی انرژی نیز از دست می رفت... متاسفم که مدتی است برای تامین انرژی به جای تولید از درون به تو روی آورده ام... شاید دلیلش این وزنه ی سنگینی باشد که به پای خویش بسته ام... و گمان می کنم که می توانم تمام خستگی بیهوده ام را توجیه کنم.. شاید دلیلش تمام غمی است که به اطرافم فرا خوانده ام.. هر روز صبح بیدار می شوم و منتظرم کسی بیاید و دوباره رنگ شادی به این دنیای بیهوده بپاشد... اما بعد می بینم تنها کسی که می تواند شادم کند خودم هستم... مشکل هر دوی ما بی اویی است.. نمی خواستم اعتراف کنم ولی هست...یاد زمانی بخیر که در کنارم شاد بودی... که نمی خواستی دستم را رها کنی... نمی خواستی بروی.... از حالا چیزی نمی گویم که شاید بعضی اوقات و گاه گاه دلتنگ می شوی... یا شاید گاهی حس می کنی که هنوز رنگی از وابستگی بین ما ریشه دوانده... می ترسم از روزی که برگردی... و ببینی از تمام این عشق یک پیکر رنجور مانده و یک قلب ترک خورده... اما نه صبر می کنم... و روی پای خودم می ایستم... با عشقم شاد زندگی می کنم... مهم نیست که کی برمی گردی...وقتی برگشتی .. وقتی که خدا چشمهایت را به روی تمام حقایق باز کرد ... هنوز هم چیزی را خواهی یافت که ارزش عشق ورزیدن را داشته باشد... و آن انسانی است که شادی را برای عاشقت بودن خواست... نه تورا برای شاد زیستن...
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 12:16 توسط uk
|
تا وقتی که در وا میشه لحظه ی دیدن میرسه
هرچی که جاده است رو زمین به سینه ی من میرسه
سلام می گم که آرزوی سلامتی ات رو کرده باشم و بعد می گم درود که به پاکی و عشقت افتخار کنم... امروز یه حس و حال دیگه دارم... از شش صبح بیدارم یعنی خوابم نمی بره.. همه اش ذوق و شوقش رو دارم که میبینمت .. برام جالبه که این مهمونی رو خودم طراحی کردم... که باید براش برنامه ریزی کنم... دلم می خواد به همه خوش بگذره.. و همه خوب باشن... دلم خیلی برات تنگ شده عسلم.. منتظرم که چشمای خوشملت رو باز کنی و بهم بگی که چطوری که دیشب رو خوب خوابیدی... به من که دیشب خیلی خوش گذشت.. اما احساس می کنم این ارتباط ایران سلی یه کوچولو مشکل داره چون اینقدر پیام هامون دیر به همدیگه میرسه که آدم کلافه میشه... و اما عشق..
دیشب به حرفهایی که با هم زدیم خیلی فکر کردم... ممنونم که شکم رو برطرف کردی... ممنونم که منو محرم اسرارت دونستی.. و ممنونم که مثل همیشه راستش رو گفتی... آخ بابایی کاش می دونستی و می تونستی بفهمی که چقدر دوستت دارم... و اینکه به این دوست داشتنم افتخار می کنم... مهم نیست دیگران چی می گن.. مهم نیست که چه اتفاقهایی می افته... این عشق با هر اتفاقی قوی تر میشه... پخته تر میشه... و استوارتر...
پ.ن- اونقدر از دیدنت خوشحالم که می خوام همه ی دنیا رو خبر کنم ... صبح بابا ازم پرسید چته امروز چرا اینقده خوشحالی ... یهو داشت از دهنم می پرید که بگم آخه می خوام بابایی مو ببینم... که حرفمو خوردم... (خدایا ممنونم که نذاشتی سوتی به این عظیمی بدم)
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 12:13 توسط uk
|
در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد...
در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد ...
آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد ...
آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد...
عکس های عاشقانه در ادامه
مطلب...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 11:55 توسط uk
|
بدون شرح...


تصاویری از خال کوبیه دختران...
در ادامه...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 11:25 توسط uk
|

خوشگله...
.jpg)
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 11:23 توسط uk
|